X

اندكي صبر سحر نزديك است.....

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود و

 

 ملال اور اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم اسانتر ميكرد 

   

حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

 

 روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

 

   اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

 

 ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

 

هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم 

 

چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 

ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 

اري نازنينم   قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  دشنه داغ بي وفايي

 

است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي ان.

 

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است         چه ساده عاشقت شدم .

 

صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو.....


نوشته شده در 1387-شهر-18ساعت04:53 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(6) - ارسال نظر -


تقدیم به تو:

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

 

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

 

است كه بي تو سركردم.

 

وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

 

منتظرم يافتم.

 

اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

 

خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.


نوشته شده در 1387-شهر-18ساعت04:49 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


از عجایب ِ این پنج شنبه های بی پناه و پروانه
همین بس
که هنوز پیراهن من
جوری عجیب بوی دریا می دهد
من جوری غریب همین اخیرا احساس می کنم
که  پسین هر پنج شنبه ی انتظار
لهجه ی عقربه های ساعت دیواری
بوی سلام و صلوات می دهد
حالا هر کس نداند فکر می کند :
انگار قرار است تو بیائی
اما من دیگر
گول ِهمین باور ِ ساده را هم نخواهم خورد
گواه ادعای من هم
همین قاب عکس طاقچه نشین توست
که شاهد ِ خوش قولی من
بر سر ملاقات هر شب ِ گریه و گلایه بود.
باز هم گلی به گوشه ی جمال همین تنهائی
که از تو وفادارتر بود.
نه اینکه طعنه بزنم،
اما خدا به سر شاهد است،
که در تمام این ثانیه های پر همهمه ی پر سوالِ بی پاسخ،
تنهائی یک لحظه هم دست دلم را رها نکرد،
هر چقدر تو دورتر می شدی ُ
جایِ خالی ِدور  ِ تو نزدیک تر،
چشم دلم بیشتر به نور تنهائی سو می گرفت.
حالا نه گلایه ای از آن همه بوسه ی بی بازگشت ِ بی جواب
که هر روز به نشانی باد و هر چه باداباد برایت می فرستادم باقی مانده،
و نه شکایتی از آن همه نامه که نوشتمو ننوشتی.
می بینی که منت این هفت آسمان ِ بی ستاره را هم
به سر ِ هیچ بود و نبودی نگذاشته ام.
حالا اگر فکرمی کنی مقصد تمام جاده های دنیا،
جایی،حوالی همین خوش خیالی های توست،
این تو وُ این هم تمام جاده های بن بست دنیا،
من هم قول می دهم که از فردا،
پشت پای تمام مسافران دنیا گریه کنم.


نوشته شده در 1387-شهر-17ساعت03:44 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


دوستت دارم17

سیاهی سرد  شب چونان پرده سنگینی بر خانه دلم سایه افکنده و من در قعر  گرداب ارزوهای بی فرجام دلم اسیر افتاده ام......

دو چشم خسته ام را خواب می گیرد.... اما من سودی نیافتن از خفتن و باز برخواستن من امشب باز بیدارم و  دوباره غم ساربان قافله روزگار سیاه من است....

میان خواب و بیداری خاطرات خوش دوران دور کودکی ام دوران شور شادمانیها در چشمم نقش می بندد...

رویای شیرین کودکی لبخند تلخی بر لبهای همیشه بسته ام هدیه میکند.... کاش میشد دوباره از نو اغاز کرد  ایکاش میشد تمام فرصتهای سوخته را دوباره احیا کرد....

اما دریغ....

سرگردانتر از همیشه ام ....بی هدف- بی امید-خسته و تنها   چونان تک درختی در بیابانی داغ و مرده  لحظه شماری میکنم که فرشته مرگ در اغوشم گیرد.... دیگر مجالی نمانده روزهای دلهره رو پایان است من همان عاشق دیروزی ام   دلشکسته امروز و گویا فراموش شده فردا    میشناسی مرا؟  گمان نمیکنم..

 نشسته ام و باز به سرابی می اندیشم... هنوز هم  می نویسم چه کنم؟ سفره پردرد دلم را برای که باز کنم؟ گوش شنوایی نیست تا پذیرای غمزده های من باشم لاجرم مینویسم .......برای تو که اوج ارزوهایم هستي . خاطرات غبار زده ذهن خسته ام چونان شهاب جوانمرگی! سوسو میزندمن نمیدانم چرا غصه نميکشد مرا..... شاید منتطر   امیدی  ارزویی.....نه   میدانم   خیالی   بیش   نیست....


نوشته شده در 1387-شهر-17ساعت02:56 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


دوستت دارم16

مثل خورشید میمونی میون این همه تاریکی –وقتی طلوع میکنی ظلمت دلم فراری میشه سیاهی غم وغصه کنار میرن و عشق تو سلطان قلبم میشه.وقتی حرف میزنی صدای ناز تو تا اعماق دلم نفوذ میکنه جز صدای قشنگ تو دیگه هیچ چیزی نمیشنوم...عشق پاک تو همه وجودم و همه زندگیمو لبریز کرده –داشتن تو بودن با تو زیباترین و بزرگترین ارزوی منه. ارزویی که سالهاست با منه ...صورت مهربون و چشمهای معصوم توهیچوقت از ذهنم پاک نمیشه همون چشمهایی که برق نگاهشون تاب ایستادن رو ازم میگیره.وقتی با هات حرف میزنم قدرت نگاه کردن به چشمهای گیرای تورو ندارم وقتی نگاهت میکنم وقتی میبینم شادی و میخندی وقتی صورت کوچیکت گل میندازه و مثل یه غزال گریز پا همه جا سرک میشی اگه یکم دقت کنی چشمهای نگرون منو میبنی که همه جا همراهت میاد پشت هر دیواری گوشه هر پنجره ای به انتظار میشینه تا تو بیایی و یه لحظه هم مهمون عزیز کرده دل عاشقم بشی.. میخوام از ارزوهام بگم برات : دوست دارم یه روز ابری زیره نم نم بارون دستهای کوچیک تورو تو دستام بگیرم و پا به پات قدم بردارم اونقدر باهات راه برم که دیگه نای ایستادن نداشته باشم دلم میخواد یه روزی وقتی نگاهت میکنم وقتی چشم تو چشمات دارم بدونی که عاشقتم بدونی وبدونم که ماله همیم .... اگه اون روز بیاد من خوشبخت ترینم .. هدیه من به تو یه اسمون ستاره است توی دل کوچیک من پره ستاره است میخوام تو ماه دلم باشی بیایی و با نور دوتا چشمهای قشنگت شب دلم رو نورانی کنی.. ماه پیشونی من میاد روزی که عشق تو بهم جرات بده تا ارزوهامو فریاد بزنم به امید اون روز. دوستت دارم


نوشته شده در 1387-شهر-17ساعت02:54 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


دوستت دارم

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … 

گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه  

نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،  

دواي درد تو گريه نيست!  

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!  

با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه  

تنهايي!

گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين  

را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت  

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از  

گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!  

گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي  

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو  

ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك  

ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت  

نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن  

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !  

وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض  

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق  

خسته از پرواز !

گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از  

گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم  

زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

من نيز با چشمان خيس نوشتم ....


نوشته شده در 1387-شهر-15ساعت03:40 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


پسين، پسين هر دوشنبه ی ِ بی‌خبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين می‌گذاشت
نه ما کوله‌بار ِدقايق را
اصلا تمام هفته‌ها و هزاره‌های هماغوشی
پر از حلول ِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين،‌ پسين هر دوشنبه‌ی ِبی‌خبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ِستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بی‌گاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرنده‌ی فال‌فروش کوچه‌ی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد می‌آيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بی‌چراغ و راه بی‌مسافر است
پس از آن به بعد بود
که همه‌ی روزهای معمولی ما
پاره‌ئی از پسين ِهمان دوشنبه‌های حيا در ملاقاتِ گريه شد.


نوشته شده در 1387-شهر-15ساعت03:28 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


......

انگار كه نفرين شده ام به چه گناهي  نميدانم

 

سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من  اسير نفس او شدم وچه اسان تحقيرم ميكند

 

سردرد امانم نميدهد چشمانم به سياهي ميرود همه جا تاريك است  خاك مرده

 

برسرايم ريخته اند

 

خنديدن را از ياد برده ام شادي با من غريبه است وچه دور ميبينمش  دست

 

 نيافتني ميماند

 

سكوت مطلق

 

اما دلم عجيب سنگين است  حال ميتوان گريست  نه ؟

 

صداي سكوت است كه مي ايد  و من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام توان

 

شكستنش را ندارم  شايد هم

 

نميخواهم بشكنمش  مدتهاست كه بامن است  دامني ميجستم كه پناهم باشد و پرده

 

اشكم  ميخواستم انجا سردر

 

شانه هاي او هاي هاي گريه سردهم اما افسوس .....

 

اشكهايم انگار خريداري ندارند

 

و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم ميراند كورسوي اميدي ميبينم  يا كه شايد

 

 توهمي بيش نيست  دنيا با من غريبه است  وشب سهم من است از تمام روشنايها./


نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت02:49 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر -


.....

امروز دلم هواي با توبودن  كرده  چشمانم شوق نگاه تورادارد كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت و دوباره دردرياي چشمانت غرق شوم

افسوس كه نميتوانم انچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است ودستم ناتوان از رسم احساسم اخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟ توبگو

چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم؟

كاش فرصتي به من ميدادي؟ كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند

تنهايي عذابم ميدهد خسته ام از تكرار زندگي  تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي  از پاافتاده ام توان ايستادن

ندارم .گناه من چيست ؟ كه دوستت دارم  ميخواهم با توباشم  و در تو ذوب شوم

بغضي گلويم راميفشارد گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم  غرورم نميگذارد  اينجا گريه سر دهم  تنها تو

ميتواني اشكهايم راببيني  اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است

 

نازنينم :

 باورم كن و بگذار با تودوباره جان بگيرم  ميخواهم  زندگيم را باتو رونق دهم

  خنده را به لبانم بازگردان  چه سخت غريبه اند اين دوباهم   تو ميتواني اشتيشان دهي؟؟

دست مهرم را رد نكن  دستي كه دست تورا ميجويد واگر يكي شوند دنياي تازه اي ميسازند از جنس عشق

ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت  ميتوان ليلي و مجنون بود اگر چشمانت ياري ام كنند

  كاش كلمات جان داشتند و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني

اما اميد دارم كه روزي باورم كني وميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان به اميد ان روز.....


نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت02:48 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


....

شايد كمي تند رفتم بعضي حرفهايم درست نبود ولي اخر چقدر صبر؟

تا كي بايد منتظرت بمانم؟ باورم كني

تو خود هم سرگرداني نميداني چه ميخواهي اگر مثل من درجستجوي عشقي با اين روش كه پيش گرفتي مطمئن باش نخواهي رسيد ميدانم نگراني  دلهره داري  نميخواهي دوباره شكست را تجربه كني

اما مگرميشود فراموش كرد؟ تو خود گفتي كه عشق را هيچ زمان نميشود از ياد برد حتي اگر براي او هوسي بيش نبود ولي براي تو عشق بود

اما چاره چيست ؟ تنهايي

تا به كي ؟

نميتوان تنها رفت راه زندگي را   بايد تكيه گاهي داشت ميفهمي؟ سنگ صبوري كه بتوان دامن اشكش قرار داد

فرصت ندادي

نخواستي مرا بشناسي  مرا و عشق مرا پس زدي نميدانم چرا ؟

كاش ميتوانستي پرده چشمانت را كنار بزني و مرا با چشم قلبت ببيني

كاش ميتوانستم قلبم را ازسينه بيرون ارم تاببيني كه به عشق تو مي تپد

كاش كاش كاش....

من از تو چه خواستم جز ذره اي مهر اندكي محبت جرعه اي عشق؟ زياد نيست بخدا زياد نيست

در مقابلش چه ميدادم؟

همه وجودم   همه منيتم مال تو 

دوست دارم اسيرت باشم اري اسير تو و لبخند تو به اسيري نميبري مرا؟

ميدانم حرفهايم را به تمسخر ميگيري  اري خوب ميدانم كه ميخندي

تو به هر كس كه دوستت بدارد ميخندي

تو به چشمان ترم مينگري ميخندي

من به لبهاي پراز خنده تو ميگريم

اري ميگريم نه براي خودم نه

براي تو ميگريم كه عشق را به مسخره ميگيري.


نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت02:45 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


....

مستقیم به جلو, بازگشتی در کار نیست,   پلی برای دور زدن نمانده باید رفت

اینجا ایستادن یعنی مرگ   باید بروی به هر جا که شد

فاصله ها بیشتر میشود,  دیوار سرد غرور بین من و تو قطورتر میشود   تو آن سوی خط میخندی و هیچ خیالت نیست   شادی در نگاهت موج میزند و شور جوانی در حرکاتت پیداست هنوز,  مثل گذشته هیچ دردت نیست انگار…

دیگری این سو ایستاده  مغموم و خسته,  تا تو می ایی هراسان میشود تاب نگاه ندارد رو میگرداند و ابلهانه لبخند میزند به که؟

زیر تیغ افتاب عرق میریزد  نه از گرما بلکه از شرم    شرم؟ شرم از تو ؟ نه,  از خویشتن شرمگین است درد شکستن غرور بی ارزشش را در حرفهایش میتوانی بشنوی بیهوده تقلا میکند تا جایی باز کند برای خود اما کسی با او نیست انگار هیچ کس اورا نمی بیند…

ساعتها در اینه چهره میکاود در جستجوی چه؟ نمیداند  شاید عادتی بیش نیست …

با نخوت قدم بر میدارد نگران به اطراف مینگرد پوزخندی,  نیش زهر کنایه ای ..همه دشمنند انگار …

گوشه ای میجوید تنهایی جزئی از اوست  حوصله جمع را ندارد پیله ای دور خود تنیده به وسعت یک دنیا هیچ کس را راهی به آن نیست او محکوم است به تنهایی به شرم به شکستن و به مرگ …..

در ذهن دوستانش کمرنگ میشود روزی در اوج رفاقت بود امروزمظلومانه رنگ میبازد و پله پله در دلشان سقوط میکند

خواهری بود,  چه عاشقانه سخن میگفت چه صادقانه دوستش داشت اما افسوس دیوپلید بدبینی اینه سفید دلهایشان را رنگی به سیاهی شب میپاشاند …


نوشته شده در 1387-شهر-12ساعت03:12 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


يك دنيا آسمان ابري

از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!


محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به هرمت این ابرها که می گریند قسم!....


نوشته شده در 1387-تير-6ساعت12:41 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(6) - ارسال نظر -


هنوز يادت هست

 

از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه

اگر  عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل...

از من نپرس که چرا  همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه،

من می مانم و یک جفت دست منتظر

یک جفت نگاه خسته....

از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه....

بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من

 اینجا بین حصار غربت و  دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی....

راستی هنوز که اردیبهشت خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟

آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟

یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟

حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم

هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند

همدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی :

"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    یادگاری که در این گنبد دوار بماند"


نوشته شده در 1387-تير-6ساعت12:39 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


نقطه سر خط

 

آن که می بینی آسمان نیست...پس به آن بالاها نگاه نکن.

آسمان همینجا روی زمین است...پس خیلی دور هم نرو.

می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...پس خودت را خسته هم نکن.

راحتت کنم...آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من...

و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....این آسمان است که تو را از چشم من می بیند.

پس مطمئن باش که آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود.

آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....یک روز آبی و یک روز خاکستری.....

آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست....

آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند و....نه به ماه و خورشید....

آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد....

که آسمان نیست....

من آسمانی را که باریدنش بهانه ای نباشد٬برای اینکه من و تو٬

زیر سقف یک چتر٬با هم بودن را تمرین کنیم٬نمی خواهم...قبول ندارم....

پس به آن بالاها نگاه نکن...روبروی من بایست...و برای لحظه ای٬

چشمان مهربانت را به چشمانم هدیه کن.....تا چشمهایم به تو بگویند....

آسمان دل من است که همین حالا به حرمت لحظه های این ماه عزیز قسم می خورد....

که گلایه ها را به دست باد بسپارد....

آسمان دل من است که همیشه یک رنگ است٬نه آبی...نه خاکستری....نه.....

بلکه به رنگ عشق...رنگ تو....

و حالا مرد ترانه و احساس٬تنها یک چیز را از یاد مبر....از یاد مبر....

که چتر من باز باشد یا بسته....آسمان دلم بی تو همیشه ابریست....


نوشته شده در 1387-تير-6ساعت12:36 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


دوستت دارم15

اشتباه شاید همین بود.... همین تو را از خودت خواستن... غافل از اینکه٬ندیدن و نشنیدنِ تو٬بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.... توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی.... تو هستی حتی اگر دیگر٬در این دنیا نباشی.... برای باور بودنت٬دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟ که هر غزلش با اسم تو شروع می شود.... پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن.... چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم٬ که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟ چه کسی گفته؟ من می فهمم سهراب چه می گوید٬وقتی چشمهایم را می شویم٬ تا "وصال" را جور دیگری ببینم..... برای من٬مگر بالاتر از اینکه٬با عشق تو٬از بدی ها پاک شوم٬ و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم٬؟؟ من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"٬نمی دهم.... وصال یعنی از تو به خدا رسیدن.... و خوشا به حال آن کسی٬که پلی می شود٬برای رسیدن دیگری٬به خدا.... من باور کرده ام که : "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید".... من باور کرده ام که : "تو بامنی هر جا برم٬....." من باور کرده ام که : تو را باید در خود جستجو کرد..... من باور کرده ام بودنت را.... من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را....


نوشته شده در 1387-تير-6ساعت12:34 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


دوستت دارم14

شروع مي كنم به از تو نوشتن كاغذ مست مي گردد قلم به رقص در مي آيد نمي دانم چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر روي كاغذ بياورم واز تو بنويسم وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد مي آييم.عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد انتظار جستجو مي كنم نمي داني چقدر محتاج نوام.هنوز كاغذهايم به شوق نگاهت رنگ كاهي را پس مي زند وتمام شب وتمام ثانيه ها، يكي يكي مي گذرندوبه دريا ها اشك هايم روان مي شوند انگار تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد كاش برگردي زود،كوچه بي تو دل تنگي دارد كاش برگردي زود ومي ديدي كه دلم بي تو چه حالي دارد ببيني كه هنوز حلقه زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد كاش زود برميگشتي تا قاب عكس روي ديوار تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود كاش زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي من تمام شاخه هاي گل ياس را با تمام احساس تقديمت مي كنم./


نوشته شده در 1386-اسف -5ساعت12:18 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر -


دوست دارم13

شروع می کنم به از تو نوشتن کاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید.نمی دانم چرا هر وقت می خواهم از تو چیزی بر روی کاغذ بیاورم و از تو بنویسم وجودم،قلمم،کاغذم همه وهمه به وجد می آییم.عزیزم!تمام دیشب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می کنم نمی دانی چقدر محتاج توام.هنوز کاغذهایم به شوق نگاهت رنگ کاهی را پس می زند وتمام شب وتمام ثانیه ها،یکی یکی می گذرند وبه اشک هایم به دریاها روان می شوند کاش برگردی زود،کوچه بی تو دل تنگی دارد کاش برگردی زود و می دیدی که چه حالی دارد ببینی که هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد کاش زود برمی گشتی تا قاب عکس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه  واسم تو پر شود کاش زود بر می گشتی.تو اگر برگردی من تمام شاخه های گل یاس  را با تمام احساس تقدیمت می کنم./


نوشته شده در 1386-دي-11ساعت05:18 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر -


دوست دارم 12

اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه برات قصه می گم،نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟اما می خوام برات لالایی بگم.می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخوونم تا بالاخره بگی دوستم داری،فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ.تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی،من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی،تو روزها می گی ومی خندی...من روزها می گریم ومی نویسم.یادته یادته چقدر برات نوشتم توفقط مال منی،یادته بهت گفته بودم:وجودم برای تو؟

یادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که یادت نمی یاد.تو خودت بودی که می گفتی،شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی نباید بری ومن رئ برای همیشه فراموش کنی؟قصه بگم یا نگم؟برام نمی خوونی!بگم یا نگم دوستت دارم،برام نمی مونی،بگم دلم برای تو،فدای تو،دوستم نداری،اما این بار نوشتم که بگم چشمهایم برای تو./


نوشته شده در 1386-دي-4ساعت05:17 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر -


دوست دارم11

باز هم به پشت دیوار رسیده ام.دیواری که تو عشق من،به دور خود کشیده ای.دیواری نا دیدنی که فقط من وتو می توانیم حسش کنیم.می دانم خوابیده ای،حتی در خواب هم این فاصله نحس وبدیمن را همراه داری.چیزی در وجود نازنیت می گوید:نزدیک نشو.اینجا حریم من است.ولی مگر من وتو ما نشده بودیم.مگر قرار نشده بود از خود تنها ومجردمان سخنی نگوییم.ایستاده ام بر آستانه دروازه دیوار تو.دستانم کوبه در را جستو می کند ونمی یابد.می روم کناراز دور نگاهت میکنم ودر دل می گویم:حصارها را بردار وآرزوها می کنم فریاد خاموشم را بشنوی./ 


نوشته شده در 1386-دي-4ساعت04:55 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


دوستت دارم7

دلتنگم از دوري ات دلتنگم از اينكه چرا نمي آي تا كي بايد چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از ياس ها وداوودي ها كه نمي توانند براي آمدنت كاري بكنند تا كي بايد نظاره گر آسمان باشم تا روي تو را در ميان ستاره ها بيابم.بيا وبا آمدنت روزها زندگي شب هاي دلواپسي ساعت هاي به انتظار نشسته واميدهاي روشن را بياور.

باز هم چشم به راهت مي نشينم شايد از عابري كه روزي از كوچه پس كوچه هاي قلبت عبور كرده يادي كني شايد از كبوتري كه روزي از لبه پنچره نگاهت دانه اي بر چيد سراغي بگيري.هنوز سر در گم روزهاي بي توام./


نوشته شده در 1386-آذر-22ساعت12:53 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(3) - ارسال نظر -