اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه برات قصه می گم،نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟اما می خوام برات لالایی بگم.می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخوونم تا بالاخره بگی دوستم داری،فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ.تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی،من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی،تو روزها می گی ومی خندی...من روزها می گریم ومی نویسم.یادته یادته چقدر برات نوشتم توفقط مال منی،یادته بهت گفته بودم:وجودم برای تو؟

یادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که یادت نمی یاد.تو خودت بودی که می گفتی،شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی نباید بری ومن رئ برای همیشه فراموش کنی؟قصه بگم یا نگم؟برام نمی خوونی!بگم یا نگم دوستت دارم،برام نمی مونی،بگم دلم برای تو،فدای تو،دوستم نداری،اما این بار نوشتم که بگم چشمهایم برای تو./



نوشته شده در 1386-دي-4ساعت05:17 توسط نيلوفر | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر -